گر نسیمی باشدش از سوی مغرب غم مخور
دلبری مه پیکری شیرین لبی قامت بلند
دیده شد در هیبتی سنگین قدم غم مخور
وز همه غصه که با جان و دل و خون خورده ای
کاید شهد خبری از قاصدک غم مخور
یاد او پیراهنش عطر تنش
نیست زین پس آرزویی غم مخور
یادت آمد گفته بودم یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
*زهرا تابان