خواستن و چسبیدن! - تاریخ: 1401/2/4 ساعت: 4:12
خواستن یعنی: هر وقت خسته بود و روز پر مشغله ای داشت زنگ بزنه حالتو بپرسه, نت نداشته باشه اسمس بده بگه بیادتم! شارژ نداشته باشه میس بزنه که حداقل خودت بهش زنگ بزنی! بهت بگه روز سختی بود میخوام باهات حرف بزنم آروم شم, خستگیم از تنم بره... هزار جور بهونه هست که بخواد بگه بیادته! که بخوادت! چسبیدن یعن
پیراهن یوسف - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:39
عطر تن او پیچیده در بادهنوز نرفته اس آن بوسه از یادگردش بچرخم, با جیغ و فریاداز شوق گل چون, پروانه ای شاددستش را که, به دست من داددر دم در آغوش, رها و آزاددلبر چگونه, دل به دلم دادهر لحظه گردد, خراب و آبادسوزد در آتش, ای داد و بیدادعشق بود آن که, بر جانم افتادتا کام از جان, بگرفت به بامدادرفت و پیرا...
یوسف گمگشته - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 2:39
یادت آمد گفته بودم یوسفت آید به کنعان غم مخورگفته بودم که نشانی باشدش یایس مباش و غم مخورگفته بودند اهل شهر که ای دلبری مه رو نماخسته و چشم انتظار یاراست غم مخورهر که را پرسش کنی از عطر موی سیهش گر نسیمی باشدش از سوی مغرب غم مخوردلبری مه پیکری شیرین لبی قامت بلنددیده شد در هیبتی سنگین قدم غم مخوروز ...
مسیح - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:19
برخیز و پرده از رازت بکشبنشین و با من سخن بگواین چیست که اینگونه تو را می آزاردسری است نهفته در درون توتو خودت ناجی بودی، مسیح ناماکنون چرا غرق غریبگی شدی؟*زهرا تابان
ترس - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:19
ترس من از با تو بودن نیست، ترس من از توست.... تویی که با لبریزی ات از عشق، مرا تشنه نگه داشته ای....ترس تو از چیست؟ از من؟ از عشق؟ از آینده؟ اکنون که هر دو در حال بسر میبریم، من گذشته را از یاد میبرم تو آینده را.....دستت را بمن بده که این لحظه اگر دیر جنبید، دستی از غیب مرا از تو دور خواهد کرد....*ز...
عهد - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:19
چگونه باور کنم این بیهوده عهد راچگونه باور کنم این هرزه مرد رابه چه باید دل خوش کنم شب و روزبه چه باید انتظار تور را کشم هنوزمگر قدر و قیمت میدانی صبر را؟مگر درد و محنت می کشد مرد را؟از وجود و حقیقتت گذشته امخیالی ساخته ام که می آییمی رقصم و دلخوشم در این تنهاییدر صبر تو می مانم، قول بده که بیایی*زه...
صورتی - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:19
اینگونه که به تصویر روح می بخشی....فضا صورتی، آسمان آبی، رنگین کمان بال افراشته در نقاشی ات، چه شد که مرا سیاه کشیده ای؟رنگی برای من قائل نشدی یا طرحی از عشق نداشتی؟قاصدکان خبر آورده اند که راهی شده ای....پس این مسافر کی به منزل می رسد؟....می ترسم از اینکه باتری ساعتت تمام شود، یادت برود که وقت دیدا...
بهار پاییزی - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:19
من تو را خوب دیدم تو مرا خواب دیدیمن تو را نور دیدم تو مرا تار دیدیمن تو را عشق دیدم تو مرا شک دیدیمن تو را شاد دیدم تو مرا اشک دیدیمن تو را تام دیدم تو مرا خام دیدی من تو را یار دیدم تو مرا خار دیدیبین دنیای من و تو چه فاصله ایست که در این بهار مرا زرد دیدی؟*زهرا تابان
خالی - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:19
چه بی صدا اومدی و رفتی.. باید ساعت های به جا مونده ازت رو بشمرم ببینم کی اومدی و کی رفتی...منتظرت موندم تا روز موعود، اون روزم تموم شد و نیومدی.قول داده بودی که تموم شد میای، تو دعوا شرکت کردی، جواب دادی، بعضی ها رو کنار زدی، اما خودت نیومدی. میدونی؟ منم پاک کردی!!!! بازم یادت رفت ......* زهرا تابان
قافیه - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:18
من نثر گویم و تو نظم! حرف ما یکیست, درد ما جداست.... قافیه باید نثر من را که نظم تو شود باران...سایه...ابر...اما قافیه کجاست؟ روح تو در من رخنه کرده, اما شعر من کجاست؟ شعر با تو, غم با من, دل با تو, درد با من عطر وجود توست که در من جاریست همین یک جمله برای قافیه کافیست *زهرا تابان
کیش - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:18
دلم "کیش"ی میخواهد در آن "مات" تو شوم *زهرا تابان
در رابطه ای که سنگین شد, سبک نباشید - تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 21:18
بر الاکلنگ زندگی هر دو سوار بودیم در خاطرات کودکی چون دو یار بودیم زمانه چرخید و صداقت دور شد با دست تقدیر هرچه بود رو شد یکی سنگینی کرد و دیگری "سبک" شد در بی تعادلی آخر سبک پیاده شد! * زهرا تابان

برچسب‌های مرتبط

مسیح علی نژاد | مسیحا برزگر | مسیح مهاجری | مسیحیان ایران | مسیح و آرش ap | مسیح دانشوری | مسیحیت در ایران | ترسا فیدالگو | ترسناک به انگلیسی | ترسناک ترین فیلم