
یادت آمد گفته بودم یوسفت آید به کنعان غم مخورگفته بودم که نشانی باشدش یایس مباش و غم مخورگفته بودند اهل شهر که ای دلبری مه رو نماخسته و چشم انتظار یاراست غم مخورهر که را پرسش کنی از عطر موی سیهش گر نسیمی باشدش از سوی مغرب غم مخوردلبری مه پیکری شیرین لبی قامت بلنددیده شد در هیبتی سنگین قدم غم مخوروز همه غصه که با جان و دل و خون خورده ای کاید شهد خبری از قاصدک غم مخوریاد او پیراهنش عطر تنش نیست زین ...
ادامه مطلب